این نوشته رو سر سری و خسته و کوفته و اخر شبی درحالی که له شدم دارم ثبتش مبکنم
طبق معمول که به خودم وعده ی نوشتن درست و حسابی بعدا و سر فرصت میدم، اینم همونطوره و میدونم هم که مثل بقیه ی بعداها اینم نمیرسه
بهرحال
امروز با پیشنهاد خاله ز با این گروه رفتیم کش(روستای تفریحی که پارسال که رفتیم و بک شب موندیم خیلی خوش گذشت و اگه جنگ ۱۲ روزه نمیشد شاید بیشترم میموندیم ک نشد) امسالم خوب بود
ولی خب گروه همه زنای پیر پاتال بودن
اولش که نادیده گرفتم و گفتم بیخیال ف
تو اومدی کنار مامان و خاهر و خالت خوش بگذرونی
با بقیشون کاری نداری پس مهم نیس
ولی وقتی رفتیم اب بازی و با خاله ز کلی خوش گذروندیم و حسابی خیس شدیم، خواستیم اون مفلوکای پوسیده رو هم یکم به راه بیاریم ک بهشون خوش بگذره و تو این گرمای ظهر تابستون با این پیاده روی طولانی گرما زده نشن، طوری رو هم اب میریختیم ک چند قطره ای بریزه رو دور و بریا و ترسشون از اب کمتر شه و بیان همراه شن
چند نفریشون ک استقبال کردن و اومدن و بعدم کلی تشکر که مرسی اب بازی کردین باهامون و چقد حال داد
ولی چند نفر بودن مث پاچه گرفتن و اون چهره های چروک پروک کریهشون رو بیریخت تر کردن و داد زدن ک رو ما اب نریزید و وز وز کردن
کافی بود عادی یکبار بگن و اینقد پرخاشگر نباشن
از این بی ادبی و بد فازیشون حالم گرفته شد راستش
بعد از اون همه ی کاراشون رفت رو مخم
اون قدمای لرزان و کندشون
رقصای پیرزنی مسخره شون و شوخی های مسخره تر
طلاهای کلفت و دمده و یوغورشون که از سر و گردنشون اویزون کرده بودن ولی همشون ماشالا دندونا ریده مال
قیافه هاشون که اکثرا ابروهاشون ریخته بود و تتو های مضحک و خز کرده بودن و چقدرررر قیافشون ناجور شده بود
چشمای ریز و موذی و چربیای اویزونشون و اهنگای خز و خیل و عهد بوقیشون یا ب خیال خودشون مدرن که هر چی اهنگ مسخره خز اینستا بود گذاشتن ک مثلا بگن دلشون جوونه و...همش رفت رو مخم
یک لحظه با خودم گفتم من بین این پیر پاتالا چیکار میکنم اخه
ب خودم قول دادم دیگه هرگز با این گروها جایی نرم و فقط هرجا که هم سن و سال و هم وایب و انرژی خودم بود برم
اخر سر هم سر یک سری جابجایی هایی ک لیدر انجام داد و ون ها رو عوض کرد، ما که رفتیم بشینیم پیرزنه میخواست قورتمون بده که جای من بود و... بعدم دوساعت طول کشید تا لیدر بهش بفهمونه ماشینا جابجا شدن و سند صندلیش تغییر کرده و وا بده
بعد ک دید خیلی ضایع شد با ااون رفتارش، خندید و گفت داشتم باهاتون شوخی میکردم و ما هم گفتیم اره مفصلا معلوم بود و اونم خندید رفت
در کل بخوام بگم معمولی بود
شاید نه ب این شدت افتضاح ک منه خسته و بی حوصله اخر شب دارم مینویسم، و نه اونقدر خوب ک انتظارشو داشتم
و اینکه یکی از دوستای مامان که راهنمایی همکلاسی بودن و اشنایی داریم با خونواده ی عموش اینا، مامانو شناخت و دیگه تا اخر با خواهرش نشستن پیش ما و اب بازی و صحبت و....
و اینکه اونجا که مشغول اب بازی بودیم، دوتا پسر بچه رد شدن و خاله ز روشون اب ریخت و اونا هم از خدا خواسته ابتدا کردن به بازی
از رو قیافه ی یکیشون، مامان شوخی شوخی گفت این حتما پسر نیلوفره خاله ز ازش پرسید اسم مامانت چیه و گفت نیلوفر شباهتش صد از صد بود ب مادرش
اون پسر دیگه هم پسر قربان و داییش بود
اصلا دلم نمیخواست مامان بره باهاشون گرم بگیره و حرف بزنه و معرفی کنه
هرچند هر اتفاقی افتاده، به اون بچه ها مربوط نیس
ولی من نمیتونم تو این مبحث منطقی باشم و با احدی که نسبتی با اینا داره بتونم کنار بیام و خودمو راضی کنم ک خوب رفتار کنم
موقعی هم ک میخواستیم بریم، خود قربان رو دیدیم که نشسته بود با یک پیرمردی حرف میزد و بعدم سوار ماشین شدن و رفتن
چندبارم گذرا نگاهش ب من افتاد ک داخل ون نشسته بودم و میدیدمش
ولی فکر میکنم نشناخت یا شاید چشماش ضعیفه و فاصله زیاد بود
بهرحال روز مهیج و پر ماجرایی بود
چرت و پرتایی ک نوشتم،بمونه اینجا ب یادگار
تا بعدها منسجم تر بنویسم
این متن فعلا یک تیکه از پازل هزارتیکه ی من بود
برچسب:
نویسنده: نگار نوروزی