امشب دوباره هوا حسابی خنک شده، منم ک غروب خابم برد در شرایط فعلی اصلا خابم نمیاد و بیدارم
جوجه رفته خونه ی مادرجون از دیروز که با انا وقت بگذرونن و بارش شهاب سنگارو ببینن و همونجا خوابیده
قرار بود ما هم بریم امروز غروب ک من موافقت نکردم و مامانم نرفت و خلاصه کنکل شد
دیدم بهترین فرصت برای نوشتنه
چند روز پیش مصادف بود با پنجمین سالگرد عرفان عزیز
میخواستم همون روز(۱۶ مرداد) دربارش بنویسم ک خب....
هنوز همه چی برام واضحه مثل روز اول
سال ۱۴۰۰ لعنتی
اول مرداد ماه بود
خاله ز گفت گروه اقای تبریزی میرن طراقی کرد و ما هم بریم(حتی یادمه اولش گفت خودش کمر درد داره و نمیاد، ک ما یکم ناراحت شدیم ک چطور همیشه میره ولی وقتی ما میخوایم بریم کمر درد میشه، که بنده خدا با زور و بلا خودشو رسوند)
گفت س و عرفان نیستن و عرفان خودش با باباش میرن پلنگ دره
از اونجایی ک یکم ناراحت بودیم، دیگه جدا زنگ نزدیم ب عرفان ک اصرار کنیم اونم با ما و گروه بیاد
یادمه جوجه رنگیا برای اولین بار ساعت ۴ صبح شروع کار کردن یک صدای مسخره و عجیبی دراوردن(تازه داشتن بالغ میشدن)
بعدش حاضر شدیم و رفتیم و چه جای قشنگی هم بود
کلی پیاده روی کردیم، عکسای اونروز رو هنوزم دارم
چندتا استخر پرورش ماهی بود و اردک و ....
بعدم یک مسافتی بین کوهای خشک رفتیم تا یهو رسیدیم به یک باغ سرسبز وسط دوتا کوه که ب لطف یک چشمه ی کوچولو اباد شده بود
نشستیم صبونه خوردیم
یادمه خاله ز سر صبح ک از خونش راه افتاده بود بیاد به محل قرار برسه، تو خیابون یک بسته کاپوچینو پیدا کرده بود و داشت برای همه درست میکرد و میداد
بعدش ک صبونه خوردیم یادمه مسخره بازی آغاز شد و رقصیدیم و خندیدیم و خاله ز هم با بچه ی یکی از همنوردا حسابی شوخی میکرد و همه میخندیدن
اینقد مشغول خودمون بودیم و شاد بودیم که اون لحظه با اینکه میدیدم یهو بعضی از اقایون گوشیشون زنگ خورد، بعد رفتن اروم به اون یکیا یک چیزی گفتن و با یک نگاه پریشون نگاهمون میکردن، بازم به چیزی شک نکردیم
بعدم اقای تبریزی گفت زود جمع کنین بریم کاری پیش اومده باید سریعتر برگردیم. ما هم خندیدیم و گفتیم طبق معمول خانومش ساعت تعیین کرده لابد و اگه دیر بره تنبیه میشه
بعضیام گفتن مادرش مریضه و باید بره سر بزنه بهش زودتر
جمع کردیم و دیدیم دارن هی تند تند راه میرن و حرف میزنن
یهو دیدم خاله ز زد زیر گریه
گفتیم چیشد یهو
گفت میگن عرفان تو پلنگ دره از کوه افتاده پایین
دستو پامون شل شد
مامان آغاز کرد به گریه زاری که خدایا بخاطر جدش(سید بود) بهمون ببخشش
خانومای گروه شروع کار کردن با ناراحتی دلداری دادن ک بابا چیزی نشده، فقط یکم خراش برداشته و اروم باشید
خاله ز ک با با سرعتترین سرعت ممکن اون مسیری ک ۲ ساعت پیاده رویش طول کشید و یک ربعه برگشت و تمام مدت فقط هذیون میگفت و میدوعید
منم سعی میکردم مامان رو اروم کنم و با خودم میگفتم این مامانا چقدر همیشه بدبین هستن و بدترین سناریو رو در نظر میگیرن
چیزی نشده ک بابا
مامان همش با اینو اون حرف میزد
هی میگف شما پلنگ دره رفتین دیگع؟! مسیرش خیلی بده؟ تپه داره دیگه نه؟ ارتفاعی نداره و...
همه سرشونو انداخته بودن پایین و دریغ از یک کلمه دلخوش کنک
با همه ی سرعت برگشتیم و مامان مارو رسوند خونه و خودش رفت بیمارستان
بعدا فهمیدیم قضیه این بوده که عرفان و باباش و دوست باباش سه تایی رفتن، طبق معمول باباش دهنشو باز کرده بوده و حرفای مفت میزده،این بچه هم به دوست باباش گفته بذار بابامو از جاهای چالشی ببرم بفهمه کوهنوردی یعنی چی
میره روی یک صخره ک نه راه پس بودع نه پیش
سنگ زیر پاش خالی میشه و باباش ک میخواسته کمکش کنه، دوتایی با هم پرت میشن پایین
به نظرم نمیتونم درست بنویسم و ادامه بدم
باقیشو میذارم یک قسمت دیگه
حس میکنم صرفا دارم روایت میکنم و خالی از احساس شده نوشتم
پ ن: ادامه میدم
بعد ک پرت میشن، اون دوست باباش شتابان از یک راهی ک فقط چندمتر اونورتر بوده خودشو میرسونه پایین، عرفان رمز گوشیشو میده بهش و میگه زنگ بزن اورژانس با گوشیم، بعدم میگه گردنم گرفته، گردنمو بچرخون، ک دوست باباش میگه نه نباید تکون بخوری و دست نمیزنه، از طرفی یک گروه کوهنوردی که از بچه های گروه خودمون بودن و اونروز رفته بودن اونجا، از دور دیدن و رفتن سمتشون و بعد ک دیدن عرفان هست وشناختن،با سرعت زنگ زده بودن به اقای تبریزی و گفته بودن چیشده،اونام برا همین پریشون بودن و نمیدونستن چطوری باید بگن ک بریم زودتر
هلیکوپتر میره و عرفان و باباشو میرسونن بیمارستان
مامان ک مارو گذاشت و رفت بیمارستان
توی خونه دلم اشوب بود
نمیدونم کی ب خاله ف ۱ خبر داده بود ک زنگ زد ب خونه ی ما و گفتم ما اطلاع داریم ومامانم بیمارستانه
حتی گفتم به مادرجون اینا نگو یک وقت بلایی سرش نیاد شوک شه
ک گفت نه بابا نمیگم و....(بلافاصله زنگ زده بود مادرجون و چرت و پرت گفته بود ک همشون با هم کوه بودن و حالام ف ۲(مامانم) بیمارستانه و....)
اون بنده خداها سکته میخواستن بکنن، با سرعت زنگ زدن ک حالتون خوبه؟! چیشده؟! ف ۱ میگه همتون بیمارستانید و....
سعی کردم ارومش کنم و گفتم همه خوبیم و فقط عرفان یکم خراش برداشته و چیزی نیست و....
زنگ زدم از مامان خبر گرفتم ک گفت فعلا اتاق عملن و خبرای خوبی نیست اصلا
یادمه کرونای لعنتی دیگه اخراش بود ولی همچنان بود و تازه واکسن داشت ب ایران میرسید
تو اون اوضاع واقعا خطرناک بود بیمارستان رفتن
روزای بعدش ک جهنم واقعی بود
همه چی مبهم و دردناک، عرفان یک حالت کما رفته بود و اسیب نخاعی از روی همه ی عکسا مشخص بودن
بقیش برای بعد...
برچسب:
نویسنده: نگار نوروزی