عاشق شبام
بخصوص شبایی مثل امشب که یک شب تابستونی خنک هست
کلا مدتیه که هوا خیلی دل انگیز شده و اصلا مثل پارسال ازار دهنده و گرم نیست
چند وقتم بود برقامون نمیرفت که در روز جاری بعد از شاید دوهفته حدودا یکساعتی رفت ک اصا مهم نبود
پارسال خیلی عصبی میشدم و تحمل نداشتم ولی نمیدونم چرا امسال برام مهم نیست، یا بخاطر هواست یا بخاطر چیزایی ک از پارسال از سر گذروندیم پوست کلفت شدیم.
داشتم میگفتم عاشق شبا بخصوص شبای خنک تابستونم
شب مثل وقت اضافه میمونه و انگار کلی تایم داری با تمرکز و راحت به همه چی برسی
امشب برای اولین بار از وقتی اومدیم تو این خونه، نشستم توی بالکن روی چهارپایه و یک لیوان چایی میخورم
همیشه از صدای موتورایی ک این موقع رد میشن و اغلب داغونن و صدای هلیکوپتر میدن و راننده هاشونم در حال جیغ کشیدن و هوار و شادی هستن(نمیدونم دقیقا چرا ب این تیکه میرسن یهو مست میشن) کفرم در میومد. حتی نقشه کشیده بودم ک چندتا پلاستیک فریزر پر اب کنم و هر کسی نصفه شب با سروصدا رد شد از بالا بزنم تو سرش تا ادب شن و نصفه شبی اینقد سروصدا نکنن.
البته که هیچ وقت حداقل تا الان اینکارو نکردم
ولی امشب ک نشستم تو بالکن و نگاهشون میکنم،اصلا دیگه عصبانی نیستم و برعکس، دلمم بهشون میسوزه
معمولا کاپل های جوونن که خب جوون بدبخت ایرانی تنها دلخوشی و تفریحش همیناست دیگه، یا مثلا یکیشون یک پدر بود که سه تا بچشو سوار کرده بود و میرفت، یک حس عجیبی پیدا کردم با دیدنشون، یک چیزی بین دل سوختن براشون و اینکه خوش بحالشون دارن تفریح میکنن و خداروشکر ک شاد و خوشحالن
خلاصه کنم هر کدومو امشب نگاه میکنم دلم میسوزه و میبینم اصا فدای سرشون،هر شب بیان موتورسواری و دور دور و شاد باشن طفلیا
جوونیشون تو این کشور داغون و زیر جنگ و داستان حروم شده، از دلخوشیای دنیا یک موتور سواری دونفره تو شبای خنک تابستون هم بهشون نرسه یعنی؟!
بعدم هرسال همینه، ۶ ماه اول سال اینطوریه و از پاییز کم کم سکوت فراگیر میشه
داشتم فکر میکردم از لذت این روزا چیزی فهمیدم اصا؟
یا همش غصه ی پایان کار نامه و طوطی مریض و لایحه و دادگاه و استرس اینده و اسکرول شرح نوین حروم کرده زندگیو برام؟!
دیدم دقیقا لذتی در کار نیست
درحالیکه الان ک تو بالکن نشستم و فکر میکنم، خیلی چیزا هست ک باید با دید درست بهشون نگاه کنم و شاد بشم
حتی از ن هم الکی دلخور شدم، با اینکه بنده خدا هزار بار بهم گفت طوطی رو ببریم دامپزشکی ای ک میخوام، من گفتم حالش خوبه، حتی زنگ زد حالشو پرسید و گفت بی تعارف بگم ک بیاد دنبالم و بریم ک خودم نخواستم
بعد در زمان حاضر ک پیام دادم و گفت مشهد رفته، و گفت ک اژانس بگیرم و حساب کتاب نکنم و ببرم حیوونو دکتر، بهم برخورد
اینکه با اینکه بهش گفتم ک چندبار بردمش دکتر و هزینه داروهاش و ویزیتش خیلی بیشتر از خود حیوون شد ولی برام مهم نیست و میخوام حیوون خوب شه، فقط حس کردم متخصص پرندگان میدید بهتر بود. پیشنهاد خودش بود ک ببریم متخصص پرندگان و بهش خبر بدم. گفتم چون جای کلینیکش بده و ما ماشین نداریم فعلا و اسنپ هم فوقش ببره تا اونجا ولی ماشینی پیدا نمیشه ک بخام از اون ناکجااباد برگردم، بخاطر همین نتونستم از اول ببرم متخصص، خودش گفت بهش خبر بدم ک بریم
بعد در روز جاری بهم گفت با اژانس برو و حساب کتاب هزینشو نکن، یکجورایی بهم برخورد. اینکه دوست صمیمیم راجبم اینطور فکر و قضاوت کنه برام اصلا خوشایند نیست
شایدم چون شوهرش پیشش بود و معذوریت داشت،جلوی اون اینطوری حرف زد
نمیدونم
شایدم الکی دارم جزیی نگری میکنم و واقعا مبحث اصا ناراحت کننده نیست.
بهرحال، با مامان امشب رفتیم بازار و ابمیوه خوردیم و انبه سفارشیم و خوش گذشت.
صبح هم رفتم لایحه ی اعتراض به قرار منع تعقیب برای کلاهبرداری و ماجرای پارکینگ رو ثبت کردم که یک کوچولو از بارهای روی دوشمو برداشت.خدا کنه رایشو بگیرم و این کلاهبردارو به سزای کاراش برسونم
الانم تو بالکن داره سردم میشه و شارژ گوشیم ۶ درصد شده و باید برم بخابم.
چندتا گربه دارن بازی میکنن تو خیابون
همین الانم یک پسره اومد ۲۰۶ شو پارک کرد کنار خیابون،یک موتور ک از عصر پارک شده بود تو پیاده رو رو سوار شد و ماشینو قفل کرد رفت.
چ عجیب و مشکوک
کنجکاو شدم جدی
حس این پیرزنای فضول رو گرفتم ک میشینن پای پنجره رصد میکنن رفتو امد ملتو و امار همه چیو دارن
برم تو ک سرد شد
برچسب:
نویسنده: نگار نوروزی